نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

مرا با تو ای یار سری‌ست جانی

نداند کسِ دیگر الا تو دانی

به بویِ توام زنده الحمدالله

همین است سرمایه ی زندگانی

ز مبدایِ فطرت گرفته‌ست با تو

روانم چنین الفت جاودانی

عجب آن که نادیده‌ای هم چو دیده

عجب تر که دوری و پیوندِ جانی

یقینم که جایِ دگر دیده ام من

به هر جایِ دیگر که بینم همانی

به چشمی که صاحب نظر دیده باشد

نگنجد زمانی نبیند مکانی

ز دستِ ملامت‌گرانِ منافق

نظر با تو دارم ولیکن نهانی

نه از بیمِ جان می‌کنم این تقیه

که این جا نشانی‌ست در بی نشانی

به قصاب‌گاهِ قصاصِ محبت

سر و تن متاعی بود رایگانی

ولیکن نخواهم که هر کس بداند

که دادی به من مکنتِ گنج بانی

به بحری درافکند ملاحِ عشقم

که در جنبِ آن هست اخضر چو خانی

نزاریِ زار آخر از قلزمِ عشق

کجا بر سر آید بدین ناتوانی

به بازوی او نیست تسکینِ طوفان

مگر زین محیطش به ساحل رسانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تعلق عمیق و عشق خود به یاری می‌پردازد که هیچ کس دیگر جز او نمی‌تواند درک کند. او از بوی محبوب زنده است و این احساس را سرمایه زندگی‌اش می‌داند. رابطه‌اش با یار، ارتباطی جاودانه و فطری است. شاعر به شگفتی می‌افزاید که وجود محبوبش را بدون دیده شدن، درک کرده و دوری و نزدیکی را همزمان احساس می‌کند. او به چشمی که صاحب دید است، اشاره می‌کند که نمی‌تواند بی‌محل باشد. همچنین به این نکته اشاره دارد که ممکن است تحت فشار ملامت باشد، اما عشقش را پنهان نگه می‌دارد و از آن نمی‌ترسد. شاعر در مقایسه عشقش با دریا، به چالش‌های جدی اشاره می‌کند و می‌گوید برای کنترل طوفان عشقش، تنها راه رسیدن به ساحل امن محبوب است.