شمارهٔ ۱۳۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار باریک میان تا ز کنارم برخاست
رستخیز از دل بی صبر و قرارم برخاست
چند گریم که ز طوفان دو چشمم هر دم
موج خوناب دل از بحر کنارم برخاست
واعظی بر سر منبر ز قیامت می گفت
آه من حُبّکَ آه از دل زارم برخاست
هیبتش صاعقه در خرمن جانم انداخت
عَلَم عافیت از جسم نزارم برخاست
خود من بی خبر این رمز نمی دانستم
کان زمان بود قیامت که نگارم برخاست
بروم سر بنهم تا عوض دل بدهم
سرسری از سر این کار نیارم برخاست
دوش مخمور بدم مست درآمد ز درم
تا بدانست که بنشست خمارم برخاست
پیش از این گفتم اگر دل به بخاری دادم
لاجرم این همه سودا ز بخارم برخاست
گر خطا کردم و گر نه دلم اکنون باری
گرم شد تا هوس مشک تتارم برخاست
قصد کردم که ز درد دل خود حرفی چند
بر زبان رانم و فریاد برآرم برخاست
گفتمش بشنو ز احوال نزاری دو سه بیت
خود نبودش هوس شعر و شعارم برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از جدایی یار خود متاثر است و احساسات عمیق خود را بیان میکند. جدایی یار باعث لطمه به دل و روح شاعر شده و در او حالتی از نابسامانی و اضطراب ایجاد کرده است. او به یاد جلسات معلمان مذهبی میافتد که از قیامت صحبت میکردند و این یادآوری درد دل او را بیشتر میکند. همچنین شاعر به احساسات درونی خود، ناپایداری و نشانههای عشق میپردازد و یادآور میشود که در این حال هیچ چیز از دست رفته را نمیتواند جبران کند. او در نهایت، به ناتوانیاش در بیان درد و احساسات خود اعتراف میکند.