نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست

سرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست

این چه روی است که از گوشه برقع بنمود

که قیامت ز نهاد من حیران برخاست

خط سبزش نگرید آمده در گرد لبش

اینک آن خضر که از چشمه حیوان برخاست

در میان آمد و بنشست و چو بیرون شد باز

این همه فتنه از آن سرو خرامان برخاست

کفر و اسلام به هم بر زد و کی بنشیند

رستخیزی که از آن زلف پریشان برخاست

دلبرا ذره به خورشید کند میل و مرا

طمع وصل تو در سر ز پی آن برخاست

من اگر سر برود با تو به سر خواهم برد

تا نگویند به عجز از سر پیمان برخاست

نتوان از سر پیمان تو برخاست ولیک

از سر جان به تمنای تو بتوان برخاست

ذره ای مهر تو در جان نزاری بنشست

این همه ولوله از خلق قهستان برخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک سرو (درخت) است که از باغ برخاسته و دلبران را به وجد می‌آورد. شاعر از حیرت و شگفتی‌اش از جمال معشوق سخن می‌گوید که مانند قیامت بر او تأثیر گذاشته و باعث فتنه و دگرگونی در عالم هستی شده است. همچنین، اشاره به درگیری‌های کفر و اسلام و عشق دارد که به هم می‌رسند و هیچ‌کس نمی‌تواند از عشق و پیمان دست بکشد. شاعر در پایان بیان می‌کند که عشق و محبت معشوق در وجود او نشسته و این موضوع باعث بروز غوغا و شور در میان مردم شده است.