نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتن

من بعد ازین چه گونه کنم بی تو زندگانی

جانم فدای جان تو با غایت الامانی

منظورِ عارفانِ مشایخ بود همیشه

اندر میان حلقه و تو در میانِ جانی

ای سرو نازنین چه تفاوت کند که گه‌گه

از گلستان وصل نسیمی به ما رسانی

وی دست گیرِ بی‌سر و پایان ز دست رفتم

یک التفات کن به ترحم که می‌توانی

ناممکن است جز به وجود مبارک تو

احیای من که قوت دل و قوت روانی

می‌خواهمت ببینم و چندان محل ندارم

کآواز بشنوم ز پس پرده‌ی نهانی

جانم به صد شکنجه فرو می‌رود به هر دم

اگر اندرون به حلق برآید ز ناتوانی

برهم رود ز گرم‌ْروی دانه دانه‌ی اشکم

آبی چو یخ فسرده ندیدم بدین روانی

گِل کرد خاک و مهر گیا بردمید زان گِل

باران چشم می‌فشانم ز مهربانی

شاید که زیر پای فراقت ملولْ طبعم

کز شاخِ بارور نه بدیع است سر گرانی

در عشق غیر عشق نمی‌گنجد ای نزاری

تا پای بندِ خویشتنی قدرِ خود ندانی

جز در رکاب عشق مرو کز پی تفاخر

خواهی که آفتاب بانو کند همْ‌عنانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عواطف عمیق خود نسبت به محبوب سخن می‌گوید و بیان می‌کند که زندگی بدون او برایش غیرممکن است. او جان خود را فدای جان محبوبش می‌کند و به نوعی آرزوی وصال و دیدار او دارد. شاعر از آگا‌هی عارفان و مشایخ سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که عشق حقیقی تنها در عشق به معشوق می‌گنجد. او همچنین از درد و رنج خود در غیبت محبوب می‌نالد و در نهایت به اهمیت عشق و کمبود احساسات در زندگی اشاره می‌کند، و بر این نکته تأکید می‌کند که تنها در عشق می‌تواند به حقیقت وجود خود دست یابد.