شمارهٔ ۱۳۲۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
با تو رازیست مرا از دگران پنهانی
عاشقِ زار توام ماهرخا تا دانی
چشمِ خون ریز تو کشتهست منِ مسکین را
دادِ من راستی آن است کزو بستانی
جان و دل هر دو ندارند محلی برِ تو
کی میسّر میشود این کار بدین آسانی
یکدمی با دمِ ما ساز و گرچه ممکن
نیست کاین آتشِ سوزان به دمی بنشانی
شیوهء من چه بود شیفته کاری در عشق
چه بود غایتِ معموریِ من، ویرانی
گو چنین باش من و صحبتِ اوباش و رنود
هم برین بی سری اولاتر و بی سامانی
من بر آنم که ز عهدِ تو نگردانم سر
آسیا بر سرِ من گر به جفا گردانی
عشق از آن خانه برانداز کند خودبین را
تا برون آردش از ورطه ی نافرمانی
سپر از غمزه ی مستِ تو بیندازد چرخ
با دو ابرویِ تو خود کس نکند پیشانی
زهره خواهد که بر آهنگِ نزاری تا روز
همه شب بر سرِ کوی تو کند شبخوانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و پیچیدگیهای آن است. شاعر از احساسات خود نسبت به معشوق میگوید و ابراز میکند که عاشق اوست و هیچ چیز نمیتواند او را از عشقش منحرف کند. او به زیبایی چشمان معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و بیان میکند که در این عشق، جان و دلش را فدای معشوق کرده است. همچنین، شاعر از درد و ناراحتی ناشی از عشق سخن میگوید و به این نکته تأکید میکند که عشق میتواند انسان را از خودخواهی دور کند و به ویرانی برساند. در نهایت، شاعر به شوق و اشتیاقش برای دیدن معشوق، حتی در شرایط دشوار، میپردازد و نشان میدهد که عشق او بدون هیچ شرط و قید است.