شمارهٔ ۱۳۲۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
پیریست مرا چو نو جوانی
در عالمِ عشق مهربانی
از غایتِ شوق هر زمانی
از جانبِ دوست ترجمانی
چون بر گویم که کیست آری
ماییم و محبتِ فلانی
کس نشناسد فلانِ ما را
نابرده ز ما به او نشانی
او ساکنِ خلوتِ خرابات
ماییم و سری و آستانی
ما سَتر به پیش برگرفتیم
تا کس نبرد به ما گمانی
خود پُر شده بود تا بدیدیم
از سَترِ صلاحِ ما جهانی
آری چه کنیم بر نزاری
ناگاه برفت امتحانی
بر شارعِ چارسویِ عشقم
خلقی به نظاره هر زمانی
از قصه ی ما چو باز دیدی
جایی نه که نیست داستانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و محبت پرداخته است و به وضعیت پیری و جوانی در عشق اشاره میکند. او از شوق و محبت نسبت به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که در خلوت خود، عشق را تجربه کرده و میخواهد نشان دهد که هیچ کس نمیتواند به او گمان ببرد. شاعر احساس میکند که در عشق، تمامی دنیا غرق در محبت بوده و در عین حال، از مشکلات و امتحاناتی که در این مسیر وجود دارد، آگاه است. به نوعی، شعر نشاندهندهٔ پیچیدگیهای عشق و چالشهای آن است که در هر زمانی ادامه دارد.