شمارهٔ ۱۳۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاست
مرا هوای تو ای ماه مهربان برخاست
مگر میان تو گفتم درآورم به کنار
نشد کنار و بسی فتنه از میان برخاست
خلیل وار توانم نشست بر آتش
ولیکن از سر کویت نمی توان برخاست
به جویبار چمن بر گذشت قامت تو
ز عکس سایه ی او سرو بوستان برخاست
صبا ز جیب عرق چین تو دمی در داد
دل من از سر جان آستین فشان برخاست
نسیم زلف تو تا در دماغ من بنشست
خیال خال تو تا پیش من عیان برخاست
ز شش جهات وجودم زمان زمان دم دم
هزار فتنه ز تاثیر این و آن برخاست
خیال روی تو در چشم عارفان بنشست
ز کنج صومعه فریاد الامان برخاست
ز در درآی و دمی در کنار من بنشین
که بی تو از همه اعضای من فغان برخاست
به گریه گرچه درآیم ز غایت رقت
ز چشم من مژه ها چون سر سنان برخاست
فسردگان خبر از سوز ما نمی دارند
میان ما و مُشَنّع خلاف از آن برخاست
به هر کجا که نزاری به سوز دل بنشست
فغان ز سدره نشینان آسمان برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوقش اشاره میکند. او از فتنهها و مشکلاتی که به خاطر این عشق در جهان ایجاد شده صحبت میکند و از قدرت و زیبایی معشوقش میگوید. شاعر خود را در آتش عشق میبیند و احساس میکند که بدون حضور معشوقش نمیتواند آرامش یابد. او به تصویر معشوق در ذهنش اشاره میکند که چقدر در زندگیاش تاثیرگذار است و فریادهای دلش را به خاطر دوری از او بیان میکند. در نهایت، شاعر اظهار میکند که در هر کجا که باشد، عشقش به معشوقش همیشه بر دل و جانش حاکم است.