شمارهٔ ۱۳۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
همین که از برم آن سرو نازنین برخاست
ز اندرون دلم آه آتشین برخاست
ز هر کجا که به جای دگر به طالع سعد
نزول کرد قیامت از آن زمین برخاست
نمود از طرف برقع آفتاب جمال
ز عاشقان جهان الغیاث ازین برخاست
به راستی که اگر چه نشسته در جان است
به قامت از چمن باغ دل چنین برخاست
به رغم اگر چه رقیبش نشسته هم پهلوست
ولی چه چاره که از خار انگبین برخاست
چه قادرست به تاراج جان و غارت دل
به ترک تاز چو یاغی که از کمین برخاست
هزار دل به در افتد چو زلف بفشاند
ز نیفه ها که از آن نافه های چین برخاست
به هر لطیفه که پیوست در محاسن او
ز بام سدره به تحسینم آفرین برخاست
زمانه در پی آزار من چنان که هلیل
به کینه در طلب هرمز حزین برخاست
نزاریا مخور اندیشه کاین همه شر و شور
به روزگار تو از رای خرده بین برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق و پرشور خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. از زمانی که محبوب از او دور شده، آهی سوزان از دلش بلند میشود. او اشاره میکند که هر کجا که باشد، تأثیر محبوبش در آنجا احساس میشود و خود عشق به یک قیامت میماند. زیبایی و جذابیت محبوب در هر نقطهای نظرها را جلب میکند و حتی در کنار رقبایش، او نمیتواند از دلش جلوگیری کند. شاعر از احساس ناتوانی و آسیبپذیری خود در برابر زیبایی محبوب سخن میگوید و به نوعی به جنگ خود با عشق و حسرت اشاره میکند. در نهایت به نوعی هشدار میدهد که ارزشهایی که در زندگی به چالش کشیده شده، ممکن است نتیجه بدی داشته باشد.