شمارهٔ ۱۳۳۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دریغ چون تو نگاری به دست اهرمنی
چرا خدای ندادت به دست همچو منی
بتی ندید کسی هم وثاقِ عفریتی
که حیف باشد دیو و فرشته در وطنی
چو زلف تو نبود دل بری به طرّاری
که صد هزار دلش هست زیر هر شکنی
همه لطایف صنعی همه شمایل حسن
که دید آبِ حیاتی درون پیرهنی
ملاحتِ تو ندارد اگر چه شیرین است
نبات مصر ندارد چو تو لب و دهنی
مقرّرست که در باغ آفرینش نیست
چو سروِقامتِ ماهرویِ سیم تنی
کسی ندید به چالاکی و به خوبیِ تو
نه ماه در فلکی و نه سرو در چمنی
حدیث حسن و جمال تو میرود در شهر
به هر کجا که فرو ساختند انجمنی
نه بر قیاسِ نزاری به اتفاق امم
به حسنِ تو نبود در جهان دگر حسنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر زیبایی و جذابیت خاصی را که به معشوق خود نسبت میدهد توصیف میکند. او از کمبودها و نادرستیهای موجود در دنیا صحبت میکند و میگوید که هیچ کس به زیبایی و بهتر از او وجود ندارد. شاعر با تمثیلهایی از طبیعت و موجودات دیگر، سعی میکند تا خارقالعاده بودن معشوقش را بیان کند و تأکید میکند که هیچ زیبایی دیگری در جهان با او قابل مقایسه نیست. او همچنین به خلقت و آفرینش اشاره میکند و بیان میدارد که معشوق او در مقام و زیبایی، بینظیر است. در نهایت، وی تأکید میکند که هیچکس به زیبایی او نمیرسد و تنها اوست که زیبایی را در بین سایر اشیاء و موجودات به خود تخصیص میدهد.