شمارهٔ ۱۳۵۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهی
چو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی
فقیر را چه سعادت ورایِ آن باشد
که سر به کنجِ خرابش در آورد شاهی
میانِ ظلمتِ شب نورِ طلعتش باشد
چو یوسفی که برآرد سر از بُنِ چاهی
اگر به تیغ زنند ار به تیر من باری
ز کویِ دوست فراتر نمی برم راهی
حذر ز دردِ دلم کآفتاب خیره شود
گر از درونِ پُر آتشم برآورم آهی
به اعتقادِ نزاری اگر به غیبتِ من
همه جهان به جوی ارزد و جوی کاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس خوشایند و سعادت خود اشاره میکند که در لحظهای ناگهانی و به دور از انتظار، با دیدن معشوقش به اوج خوشحالی میرسد. او معتقد است که برای یک فقیر هیچ سعادت بالاتری از این وجود ندارد که حتی شاه نیز به او توجه کند و در کنج خرابهاش حضور یابد. نور چهره معشوقش مانند یوسف از چاه ظاهر میشود و او حتی در مواجهه با سختیها (مانند تیغ یا تیر) از مسیر عشق دور نمیشود. شاعر همچنین از درد درون و تبعاتی که عشق بر او گذاشته میگوید و در پایان به اعتقاد خود اشاره میکند که حتی اگر در غیبت باشد، ارزش وجودش بیشتر از تمام دنیا است.