شمارهٔ ۱۳۵۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پیام داد به من هاتف سحرگاهی
که نیم شب به حمل رفت شمس از ماهی
هنوز اوّلِ شعبان به رسمِ برغندان
ز دست رویِ نکو می چرا نمی خواهی
ثواب می کن و از جاده ی صواب مگرد
که در تموّج بحرند مُخطی و ساهی
ز فضلِ شاملِ حق جَلَّ ذِکرُهُ نومید
مباش و باش مجرّد ز مالی و جاهی
دمیست حاصلِ ایّامِ عمر دریابش
مگر هنوز نداری از آن دم آگاهی
گمان مبر که کم و بیشِ رزقِ مخلوقات
بود به دست درازی و دست کوتاهی
اگر برین سخن از من دلیل می طلبی
قیاس گیر به هومان و بیژن و چاهی
تو خضر باش که هم چون سکندرند بسی
درین سرادقِ فیروزه رنگِ خرگاهی
ز خنب خانه تحاشی مکن که نتوان کرد
به سعیِ رنگ رزان رنگِ صبغت اللّهی
فقیه از آن نبرد گاه گاه دست به جام
که نقره تا نگدازد نمی شود کاهی
گدایِ کویِ خرابات شو اگر خواهی
نزاریا که کنی بر موحّدان شاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مطالبی عمیق و فلسفی اشاره میکند. او از طریق هاتف سحرگاهی پیام میگیرد که نشاندهندهی انتقال از شب به روز است و به تغییرات طبیعی و معنوی اشاره دارد. شاعر توصیه میکند که انسان باید از طریق اعمال نیک و درست زندگی کند و به رزق الهی اتکا کند، زیرا خداوند به همه مخلوقات روزی میدهد. او هشدار میدهد که نباید به ثروت و مقام دنیوی وابسته بود و باید از لحظات عمر بهره برد. همچنین به مقایسه شخصیتهای تاریخی مانند هومان و بیژن پرداخته و به افراد یادآوری میکند که باید از دنیا فاصله بگیرند و در خدمت خداوند باشند. در پایان، شاعر دعوت میکند که مانند گدای کوی خرابات باشیم و از گناه و ریا به دور باشیم.