نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

این سرو خرامان ز گلستان که برخاست

وین ترک پری‌وش ز شبستان که برخاست

این فتنه کزو خیره بماندند زن و مرد

در عهد که بوده‌ست و به دوران که برخاست

تا این بت کافر بچه با آن دل سنگین

در کشتن فرزند مسلمان که برخاست

زلف از پی بر هم زدن کار که بربست

خاص از پی خون ریختن جان که برخاست

آه این چه بلایی‌ست که را سوخت که را ساخت

در عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست

شهری ز پی ا‌ش پیر و جوان منعم و مفلس

در درد فرو رفت به درمان که برخاست

چندی دلم از دست بلا گوشه‌نشین بود

بنگر که دگرباره به دستان که برخاست

ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیم

تا در همه شهر از پی ایمان که برخاست

سوز که رسیده‌ست چنین در تو نزاری

دردی‌ست عجب از دل بریان که برخاست

این درد که بر جان تو بی‌چاره نشسته‌ست

هم فعل تو داند که ز دامان که برخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی ظهور زنی زیبا و جذاب از گلستان و شبستان است که موجب فتنۀ بزرگی می‌شود. به تناقض‌ها و دردهایی که مردم، زن و مرد، در زمان‌های مختلف با آن مواجه شده‌اند اشاره دارد. شاعر از فتنه‌ای می‌گوید که بر سر عقیده و ایمان رخ داده و به تأثیرات منفی آن بر سرنوشت این مردم می‌پردازد. او درباره‌ی درد و رنجی که در دلش احساس می‌کند و از آن رهایی نیافته، در عین حال به سرنوشت کسانی که به خاطر ایمان خود دچار آسیب شده‌اند، اشاره می‌کند. در نهایت، شعر به احساسات عمیق و دردناک شاعر از آنچه در جامعه می‌گذرد و اثراتش بر زندگی انسان‌ها تأکید دارد.