شمارهٔ ۱۳۶۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من ز می کی توبه کردم این چه بهتان است هی
توبه و من حاش لله توبه کی کردم ز می
ساقیا برخیز و آبِ معنوی در جام ریز
دیگران را تن به جان زندهست و ما را جان به وی
پادشاه و ملک و درویش و قناعت ما و عشق
گفتهاند آری که هم با اصل گردد کُلّ شی
چون کنم از صحبتِ اهلِ دل آخر احتراز
با که پیوندم کزیشان بگسلم با اهلِ غی
حاش لله توبه بر من کی توان بستن به زور
خیره کی هم صحبتِ آتش تواند بود نی
ظلِّ طوبا سایة خُمّ است و در خم آفتاب
من ز بهر آفتاب افتاده در پایش چو فی
آفتاب از رشک خورشیدِ قدح گیرد عرَق
همچنان کز قطره ی شبنم عذارِ لاله خَوی
از صفایِ جوهرِ می کشف میشد سرِّ غیب
این همه آوازه در دنیا فتاد از جامِ کی
محتسب گوید مرو بی ره نزاری گردِ شهر
احمق بیهوده گوی اینجا غلط کردهست پی
از پی تحصیلِ می دم دم بگردم دربه در
همچو مجنون در هوایِ وصل لیلی حی به حی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از توبهای که ادعا میشود کرده است، سخن میگوید و به آن اعتراض میکند. او به ساقی دستور میدهد که آب معنوی را در جام بریزد و بیان میکند که عشق و قناعت همه انسانها را به هم پیوند میزند. شاعر از بحث با اهل دل بازنمیماند و اعتراف میکند که نمیتواند از مجالس آنها دوری کند. او تأکید میکند که توبهاش به زور نمیتواند بسته شود و در پایان به زیباییهای می و عشق اشاره میکند. شاعر در نهایت به احساساتی شبیه به جنون در جستجوی وصال معشوق اشاره مینماید.