شمارهٔ ۱۳۶۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به پای مردیِ عقل از رهِ شکیبایی
کجا روم که محال است عقل و سودایی
طمع مکن که به تدبیرِ عقل دست دهد
شکیب هر که برآورد سر به شیدایی
دلی بباید و پیشانییی که نتوان رفت
طریقِ عشق به نازکدلی و رعنایی
هنوز عشق ندانی که چیست تا وقتی
که در محافلِ مردانِ پاک بازآیی
به جز کمال نبینی چو چشم بربندی
بهجز جمال نبینی چو چشم بگشایی
چو باز دیده ز هر دو جهان چو بردوزی
به دوست راه بری چون به خویش بازآیی
نزاریا به سرِ عشق هیچ ره نبری
به عقلِ مختصر آن به که درنیفزایی
خلافِ عشق به فرمانِ عقل دانی چیست
همان حکایتِ ابلیس و خویشتن رایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به زیبایی و پیچیدگی عشق و عقل میپردازد. شاعر میگوید که عقل و شکیبایی نمیتوانند به تنهایی در مسیر عشق به انسان کمک کنند و عشق نیاز به دلباختگی و پیشانی مصمم دارد. او به این نکته اشاره میکند که تا زمانی که در جمع مردان پاک نباشی، درک واقعی عشق ممکن نیست. همچنین، او تأکید میکند که وقتی به عشق واقعی میرسی، زیبایی و کمال را میبینی و وقتی از عشق دوری کنی، عقل نمیتواند تو را به هدف برساند. در انتها، شاعر عشق را بالاتر از عقل میداند و به شباهت آن با داستان ابلیس اشاره میکند که با خودمحوری خود را از عشق دور نگه میدارد.