شمارهٔ ۱۳۶۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه صبر ماند مرا بی تو نه شکیبایی
خدات خصم اگر بر دلم نبخشایی
به گردِ کوی تو عمریست تا همی گردم
به بویِ وصل تو چون بلبلانِ شیدایی
ز بیخودی صنما گرد کوی در به درم
به شکل و شیوه ی دیوانگان هر جایی
خیالِ رویِ تو تا همنشینِ دل گشتهست
در انتظارِ تو خو کردهام به تنهایی
چهگونه عشقِ تو پنهان کنم ز خلقِ جهان
که در میان ظریفانِ دهر پیدایی
همی کنند ملامت مرا که ترکش گیر
به ترکِ دوست نگویم دگر چه فرمایی
هزار بار پدر پیش ازین نصیحت کرد
نداشت سود همان در سرست رعنایی
در آرزویِ تو خواهد رسید جان به لبم
اگر ز لعلِ لب آبِ حیات نگشایی
چو من بمیرم با تو وصیّتم این است
که گه گهی به زیارت به تربتم آیی
کمر ببست نزاری برای خدمت دوست
چو بندگانِ دگر بر درش به مولایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال و روز خود در عشق سخن میگوید. او با اشاره به بیصبری و بیتابی خود به خاطر دوری معشوق، از سرگشتگی و عذابهای روحیاش مینویسد. شاعر میگوید که سالهاست در کوی معشوق میچرخد و به دنبال بوی وصال او است. او در تنهایی و با خیال روی محبوبش روزها را سپری میکند و نگران است که عشقش را چطور میتوان پنهان کرد. دیگران او را سرزنش میکنند که چرا از عشق دست بکشد، اما او از ترک محبوب نمیتواند سخن بگوید. شاعر در نهایت آرزو میکند که هنگام مرگ، معشوق به یادش بیفتد و به دیدن تربتش بیاید. او اعلام میکند که برای خدمت به عشقش آماده است و همچون بندگان دیگر در درگاه معشوق خاضع و خدمتگزار است.