شمارهٔ ۱۳۶۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آیی
بگذشت روزگاری و نیامدی کجایی
به وصال وعده کردی و دلی که بود ما را
به امید در تو بستیم و دری نمیگشایی
به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردم
ز دو چشمِ بیقرارم بنرفت روشنایی
به چه خود نگاه دارم که نباشد اختیارم
که تو آدمی به یک بار ز خود نمیربایی
وگرت ندیده بودم به صفت شنیده بودم
که دلِ من از تو میداد نشانِ آشنایی
به خرابه ی فقیران نفسی درآی روزی
بنشین حکایتی کن که حیات میفزایی
به خلافِ دوستانی و به زعمِ دشمنانی
که به حُسن بینظیری و به عهد بیوفایی
تو خود از نزاری خود که ترا رسد نپرسی
نه مکن که عیب باشد که به دوستان نشایی
کم از آن که آشنایی به سلامِ ما فرستی
اگرت مجال آن نیست که خویشتن بیایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غم و ناکامی عشق سخن میگوید. شاعر نگران است که کسی که وعده وصال داده هنوز نیامده و او را فراموش کرده است. در شعر، شاعر از ناکامی در ارتباط و بیخبری معشوق شکایت میکند و به احساس تنهایی و بیپناهی خود اشاره میکند. او امیدوار است که روزی معشوق به ملاقاتش بیاید و در این تنهایی داستانی از زندگی و عشق تعریف کند. شاعر همچنین از اینکه دوستانش به او اهمیت نمیدهند و دشمنانش او را نمیشناسند، گلایه دارد. در نهایت، از معشوق میخواهد که حتی اگر نمیتواند بیاید، حداقل سلامی به او بفرستد.