نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

فراق اگر چه مرا می‌کشد به دردِ جدایی

خیالِ دوست تو باری درین میانه کجایی

که می‌رود که بگوید که گر میانِ من و تو

وفا و عهد درست است برشکسته چرایی

هزار بار به هم برزدی چو زلف پریشان

ممالکِ دل و جانم به زخمِ تیغِ جدایی

وصالِ زهره نه حدِّ چو من کسی‌ست ولیکن

سعادتست که از مشتری شده‌ست عطایی

تو آفتابی و من ذرّه و وجودِ ضعیفم

نمی‌نماید تا خویش را به من ننمایی

به دفع مال و منال از غمِ تو سیر نگردم

که جان برای تو دارم چه جای کرد و کیایی

نزاریا به درآی از خودی که سود ندارد

هزار بار اگر گرد کاینات برآیی

مگر معاینه مَن عَرفَ نَفسهُ بشناسی

وگرنه بابِ فَقَد عرفَ ربَّهُ نگشایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق می‌گوید و از خیال دوستش می‌پرسد که کجاست. او بیان می‌کند که اگر وفا و عهدی وجود داشته باشد چرا این جدایی پیش آمده است. شاعر به عشقش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر در عشق کسی هم به زیبایی زهره باشد، این سعادت اوست که از کوکب مشتری عطایی دریافت کرده است. او خود را ذره‌ای می‌داند که نمی‌تواند بدون روشنایی دوستش وجود داشته باشد. شاعر اعتراف می‌کند که حتی اگر از مال و منال دور باشد، غم دوری دوستش او را رنج می‌دهد و برای او جانش را می‌دهد. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که شناختن خود و حقیقت درونی بسیار مهم است و تا زمانی که این شناخت حاصل نشود، نمی‌توان به حقیقت الهی دست یافت.