شمارهٔ ۱۳۷۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
گر امشب هم چو دوش از در درآیی
چو روح الله به لب معجز نمایی
زهی دولت ولی تا بر که گردی
زهی خلوت ولی تا بر چه رایی
چه خوش باشد اگر شادان و خندان
دگر بار از درم ناگه درآیی
رقیبانت اگر مانع نیایند
ز هجرانت مگر یابم رهایی
چو برداری نقاب از رشکِ خورشید
درِ فردوسِ اعلا میگشایی
چو بنشینی دمی بر دست گیری
شکر میریزی و جان میفزایی
خواصی طرفه داری در لب و چشم
که جان میبخشی و دل میربایی
ترا گر زهره خوانم جایِ آن است
که خوش میرقصی و خوش میسرایی
به کویت آمدم دیروز و گفتم
مگر در چشمم آمد روشنایی
رقیبِ تیره رویت بر سرِ کوی
به من گفت ای فلان آخر کجایی
سرِ خود گیر اگر جانت به کارست
دگر زنهار تا اینجا نیایی
بدو گفتم که ای من خاکِ کویت
چرا آخر چنین در خونِ مایی
چه بد دیدی همه عمر از نزاری
مکن بیگانگی هم آشنایی
به من گفت ای فضولی چون تو هرگز
نمیشایی به خود ما را نشایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که اگر امشب نیز مانند دیشب به در وارد شوی، با زیبایی و جاذبهات روحی تازه به من میبخشی. او به خوشبختی و خوشی در کنار معشوق اشاره میکند و ابراز آرزو میکند که دوباره او را ببیند. شاعر از رقیبان و موانعی که او را از معشوق دور میکنند، ابراز نارضایتی میکند و تنها آرزویش رهایی از هجران است. به زیباییهای ظاهری و باطنی معشوق اشاره میکند و او را به رقص و سرود خواندن تشبیه میکند. شاعر همچنین از مشقتهای خود در پی یافتن معشوق میگوید و نامرادیهایی که از عشق به معشوق کشیده، مورد بحث قرار میدهد. نهایتاً، او پیغام میدهد که از رنج و درد عشق نباید بیخبر باشد و از هرگونه دوری باید دوری گزید.