نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

برفت و برد دل و دینم آن بخارایی

به خیره چون کنم آوخ دریغ برنایی

نه از ملامتِ مردم بلی ز غایتِ ضعف

نه برگِ رفتن و نه طاقتِ شکیبایی

بسوختم چه کنم دم نمی‌توانم زد

که نیست قوّت آهم ز ناتوانایی

گرم امید نبودی به بازدیدن او

بکندمی ز سر این هر دو شوخِ بینایی

همان به است که بی‌نام و ننگ بر عقبش

سفر کنیم چو شوریدگانِ شیدایی

به اتّفاق من ای دوستان به روز آرید

شبی که شیفته‌تر می‌شوم ز تنهایی

پدر طبیب بیاورد تا مطالعه کرد

دلیلِ شیفتگی و نشان سودایی

پس از شرایطِ رنگ و دلیلِ نبض و مزاج

طبیب گفت دگر زین پسر نیاسایی

به دردِ عشق چنان مبتلا شده‌ست که نیست

امیدِ آن که خلاصی بود به دانایی

چو این سخن بشنید از طبیب گفت پدر

که مردی ای پسر آخر به خود نمی‌شایی

نزاریا مکن آشفتگی نمی‌گویم

بدوز دیده چو با خویش برنمی‌آیی

چو هر که بر تو گذر کرد دل بدو دادی

دگر به رویِ کس آن به که دیده نگشایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دل باخته‌ای سخن می‌گوید که به شدت تحت تاثیر عشق و شیدایی قرار دارد. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از ناتوانی‌اش در بیان حالش سخن می‌گوید. شاعر نگران ملامت دیگران است و بیان می‌کند که از ضعف و ناامیدی به این حال دچار شده است. دکتر به او می‌گوید که به شدت به درد عشق گرفتار شده و بعید است که بهبودی حاصل شود. پدرش نیز به او توصیه می‌کند که نباید دچار آشفتگی شود و به او یادآوری می‌کند که محبت خود را به دیگران تقسیم نکند و به کسانی که بر او گذر می‌کنند دل نبندد. در نهایت، او به تنهایی و وضعیت دلشکسته‌اش اشاره می‌کند و از دوستانش می‌خواهد که با هم در روزی خاص جمع شوند.