شمارهٔ ۱۳۸۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
وقت نیامد که روی باز نمایی
پرده نبندی و خیمه بازگشایی
یوسفِ در پرده ای و منتظرانت
بر سر راه اند تا تو کی به درآیی
عیب نکن گر نیازمند ندارد
طاقتِ دردِ فراق و داغ جدایی
غایب و حاضر چه گویمت که ز پرده
گر به در آیی وگرنه آفتِ مایی
باز نیاید به خویشتن به قیامت
هر که تو او را زخویشتن بربایی
گردنِ صیدی که در کمندِ تو آید
چشم ندارد به هیچ روی رهایی
دفع ندانند کرد و چاره اطبّا
دردِ اَحبّات را که هم تو دوایی
ذوقِ محبّت نیازمندِ تو داند
عشق نداند که چیست مردِ هوایی
تا تو به درویش لقمه ای بفرستی
دست برآورده ایم و سر به گدایی
ای شده شهری نزاریا ز تو پرشور
تا به کی آخر چه فتنه ای چه بلایی
مست شدی تا به روزِ حشر از این مِی
باز نیایی به خود هنوز کجایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غیبت و انتظار معشوق (یوسف) اشاره میکند. او نگران است که چرا معشوق هنوز حاضر نشده و پردهنشینی خود را کنار نمیزند تا به یاری عاشقان بیاید. شاعر میگوید که عشق و فراق درد بزرگی است و در انتظار دیدار معشوق، رنج میکشند. همچنین اشاره به این دارد که هر که دل به عشق تو داده، دیگر نمیتواند آزاد باشد. او از معشوق میخواهد که هر چه سریعتر به جمع عاشقان بازگردد و به آنها لطف کند. شعر در نهایت به بیان احساسات شدید و عشق آتشین و ایستاده در انتظار میپردازد و از معشوق میخواهد تا در زمان قیامت نیز از عشق خود کوتاهی نکند.