شمارهٔ ۱۳۹۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای چشم مرا تو روشنایی
برخیز و بیا دمی کجایی
ما بی تو به کام دشمنانیم
شاید که به دوستان بشایی
پیغام به ما نمیفرستی
دیدار به ما نمی نمایی
هیهات اگر به رسم معهود
ناگاه شبی ز در درایی
بر پای تو سر نهم به عزّت
وز دیده کنم صدف گشایی
در غمزه ی چشم چون غزالت
آغاز کنم غزل سرایی
آتش فکنم ز آب دهقان
در خرمن زهد و پارسایی
با روی نکو نکو نباشد
بیگانه شدن ز آشنایی
مگذار که با نزاریِ زار
نامت برود به بی وفایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و معشوق خود ندا میدهد و از او میخواهد که به او سری بزند تا نور زندگیاش دوباره روشن شود. او بر این باور است که بیحضور معشوق، در بین دشمنان و غمهای زندگی گیر کردهاند. شاعر از عدم ارتباط و دیدار معشوق گلهمند است و دلش میخواهد که او ناگهان و بدون خبر به دیدارش بیاید. او در توصیف احساساتش به غزالی اشاره میکند و میگوید که دلش میخواهد شعری به این زیبایی سرود. شاعر با اشاره به آتش و زهد، میگوید که عشق او باید در دلش زنده بماند و نمیخواهد که نامش به فراموشی سپرده شود. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او وفادار بماند و نگذارد که احساس ناامیدی او را بگیرد.