شمارهٔ ۱۴۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ای
در نظرش مصر دان هست چو ویرانه ای
خاصه که تو دل بری شنگِ جهانی که نیست
در صدفِ روزگار همچو تو دردانه ای
مطلعِ خورشید چیست رویِ تو دیدن صباح
دولتِ آن کش بود همچو تو همخانه ای
شعله ی شمعِ رخت در دلم آتش فکند
چیست به جز سوختن حاصلِ پروانه ای
لایقِ حضرت نی ام معترفم معترف
تا چه کند عاقلی صحبتِ دیوانه ای
قدرِ تو نشناختم زان برمیدی ز من
حیف بود آشنا بر درِ بیگانه ای
قصّه ی شیرین و گل حسنِ تو منسوخ کرد
چند توان گفت باز بیهده افسانه ای
غصّه ی دردِ فراق عرضه کنم پیشِ تو
گر بودم خلوتی با تو به گوشانه ای
جانِ نزاری به لب می رسد از عشقِ تو
چند کند احتمال پُر شده پیمانه ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از عشق عمیق و احساساتی است که شاعر نسبت به محبوبش دارد. شاعر به طرز نیروی خاصی از ارزش و زیبایی محبوب خود سخن میگوید و او را یکتایی در دنیا میداند. او از درد فراق و زجر ناشی از دوری بیان میکند و در این حالت حسرت و اندوه خود را نشان میدهد. شاعر همچنین به ناچاریِ فردی که عشقش را نمیشناسد، اشاره میکند و بر این باور است که دلیل این ناچاری نمیتواند به دوری محبوب باشد. تمام این احساسات در قالب زبانی شاعرانه و تند و توصیفی زیبا بیان شدهاند.