نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی ز بامداد بیاور قِنینه‌ای

بردار بانگِ قهقهه از آبگینه‌ای

نقدینه بهشت مهیّا نمی‌شود

لطفی کنی ز ما بستانی رهینه‌ای

حالی در این معامله مصرف نمی‌شود

هر چند پر جواهر دارم خزینه‌ای

هر نوع و هر چنان که توانی بساز هین

هان زود اضطرابِ دلم را سکینه‌ای

چیزی چنان که حاصلِ وقتی بود سبک

پیوند کن قرینه حال از قرینه‌ای

مرغِ مراد هم شود آخر به حیله صید

بر رویِ دام تعبیه می پاش چینه‌ای

تو ختمِ ساقیانی در بزمِ خلدِ اُنس

ما در میان حلقه مجلس نگینه‌ای

تو در مکانِ حکمِ ریاست ممکَنی

ما در صفِ نِعال کم از هر کمینه‌ای

مستان که در ولایتِ حکمِ تو می‌روند

هشدار تا ز خود نخراشند سینه‌ای

خود کی بود به نیک و بد اصحابِ وجد را

با هیچکس به شنقصه بغض و کینه‌ای

هر کس بر آن که بر صفتِ گنجِ کُنجِ ما

حاصل کند ز ملکِ قناعت دفینه‌ای

ز این بحر خود برون نبرد هیچ ناخدا

الّا ز دست کارِ نزاری سفینه‌ای

جان است می به کالبد آخر مگوی بیش

چون جان برون شود چه فلاح از گلینه‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی دعوت به شادی و لذت بردن از زندگی است. شاعر از ساقی می‌خواهد تا شرابی بیاورد و از شادابی و سرزندگی بگوید. او به این نکته می‌پردازد که بهشت و خوشی‌های واقعی در زندگی را نمی‌توان با ثروت و جواهرات خرید. شاعر از چالش‌های زندگی و اضطراب‌ها صحبت می‌کند و به دنبال آرامش و سکون است. همچنین اشاره می‌کند که در مجالس و محافل باید از خود مراقبت کنیم و نباید به کینه و حسد دچار شویم. در نهایت، او به مسئله فنا و بی‌روحی زندگی اشاره دارد و این‌که هر چیز در نهایت به پایان می‌رسد. در کل، شعر روحی از شادی و شکرگزاری به زندگی و لذت از لحظات را به تصویر می‌کشد.