شمارهٔ ۱۶۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن را که در فراق صبوری مسلم است
آه از دلش که سخت تر از سنگ محکم است
بیچاره من که از تف دود دلم ز حلق
بر هر نفس که میرود آهی مقدّم است
گر سینه ام نه کورهٔ آهنگرست چیست؟
کز سوز اندرون نفسم آتشین دم است
هرشب خیال روی تو در چشم های من
چون عکس روز بر سر دریای قلزم است
دربند عشق دوست به دربند چون بود
دربند چه معاینه باب جهنم است
گویند هولناک بود روز رستخیز
یعنی شب فراق به تشویش از آن کم است؟
از غم اگر بمرد کسی در فراق دوست
آن کس به اتفاق منم وان غم این غم است
خرّم وجود آنکه ببیند تو را به خواب
یا خود بدان رسد که وصالش مسلم است
یادآور از نزاری محنت کشیده کو
هر جا چنان که هست به یاد تو خرّم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق و دوری معشوق سخن میگوید. او صبوری را در این وضعیت مسلم میداند و از دلهای سخت و محکم خود مینالد. احساس درونی وی به قدری شدید است که مشتش از سوز و گداز سر بر میآورد و به آتش بدل میشود. شاعر هر شب در خیال معشوق غرق میشود و عشق را به بند کشیده میبیند. او به شدت از غم دوری رنج میبرد و حتی به اعتقاد خود، مرگ در این غم نیز تعبیر به آه و ناله است. در پایان، شاعر به شادی و خرسندی افرادی اشاره میکند که در خواب یا در عالم خیال میتوانند معشوق خود را ببینند. او یادآور محنت کشیدگان عشق است و از همه جا به یاد معشوق خود خرم میشود.