شمارهٔ ۱۷۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن است
ولی چو دل به خطا می رود چه درمان است
به روای ترکم اگر ترک جان بیاد گفت
ازو دریغ ندارم که خوشتر از جان است
مرا امید به هشیاری و صلاح نماند
که خاطر از پی ترکان مست چشمان است
ز عمر چیزی باقی نماند و ما فیها
هنوز تا نفس آخرین بر آن سان است
دلی ندارم و جمعیتی و غم خواری
عجب نباشد اگر خاطرم پریشان است
زغرقه بودن من فارغی درین گرداب
ترا که بر لب جویی نشسته آسان است
زهر صفت که کنند آفتاب گردون را
رخش هنوز به خوبی ،هزار چندان است
ز ناف آهوی تبّت دگر مگو که خطاست
هزار چین اش در زیر زلف پنهان است
غرض صلاح منش نیست مصلحت بین را
حسد دمار بر آرد از او غرض آن است
نزاریا به بلایی که مبتلا شده ای
اگر تو شرح دهی ورنه میتوان دانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی چالشهای عاشقانه و درونی انسانهاست. شاعر میگوید که حتی اگر دیگران نظرات درستی بدهند، اما دل انسان گاهی به اشتباه میرود و درمانی برای آن وجود ندارد. او از عشق و دلبستگیاش به محبوب (ترک) صحبت میکند و اعتراف میکند که در این عشق میتواند جانش را حتی فدای محبوب کند. شاعر به ناامیدی از صلاح و هشیاری اشاره میکند و میگوید که خاطرم به سمت زیباییهای محبوب میرود. او از ناتوانی در تحمل غم و تنهاییاش حرف میزند و اعتراف میکند که این وضعیتی ساده نیست. در نهایت، شاعر به جهانی پر از رنج و حسرت اشاره میکند و تاکید میکند که هر شخصی باید سختیهای خود را تحمل کند.