شمارهٔ ۱۷۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بتی فربه سرین لاغر میان است
چه می گویم میانش بی نشان است
سخن تا بر لبش ناید ندانند
که در اصل آن شکر لب را دهان است
لبش را چون توانم کرد نسبت
به شیرینی که شیرین تر زجان است
نسیم لطف طبعش را چه گویم
که با باد سحرگه هم عنان است
جمال عالم آرایش به خوبی
نمودار بهشت جاودان است
زمان جز بر مراد او نگردد
از این جا نادر دور زمان است
اگر چه بس سبک روح است لیکن
غم او بر دلم بار گران است
مرا سودای او در سر چو آتش
که افتد در حریر و پرنیان است
نمی یارم گذر کردن به کویش
که سیلاب از کنارم تا میان است
خبر داری ز آتش دان گردون
تنور سینه ی من همچنان است
پری دیده ست پنداری نزاری
چنین با آدمی بیگانه ز آن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل درباره زیباییهای یک زن و احساسات عمیق شاعر نسبت به اوست. شاعر توصیف میکند که این زن با وجود ظاهری لاغر، دارای قلبی پر از شکر و شیرینی است. لبهای او به اندازهای شیرین هستند که میتوان آنها را با جان مقایسه کرد. همچنین، او از لطافت و زیبایی این زن میگوید که مانند نسیم صبحگاهی است. شاعر تأکید میکند که زمان تنها بر اساس اراده او حرکت میکند و غم او برای شاعر سنگین است. او بیان میکند که عشق به این زن چون آتش در دلش شعلهور است و نمیتواند به راحتی به او نزدیک شود. در پایان، شاعر اشاره میکند که احساسش به این زن مانند آتش در دلش میسوزد و او را به بیگانگی از خود متهم میکند.