شمارهٔ ۱۸۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شراب خانه ی وحدت که انزوای من است
درو وساده ی تحقیق متّکای من است
کسی زمن نکند این سخن قبول ولی
ورای سدره اگر بشنوی سرای من است
فراز و شیب تعلق به معرفت دارد
از این قِبَل سرگردون به زیر پای من است
منم که لنگر کشتی قلزمِ عشقم
زفوج موج نترسم که آشنای من است
مرا برای غم دوست پروریده ستند
سعادت غم رویی که از برای من است
مرا زعالم بالا مدد دهند مدد
زکبریای خداوند کبریای من است
درون کنج نشسته همی کنم معراج
هزار رشک فلک راز ارتقای من است
قلم ز روی خرد بر صحیفه ی کاغذ
برآسمان دلم خط استوای من است
من ار مسخّر عشقم ولی مدبّر عقل
زدست فکر پراکنده مبتلای من است
مرا چه ستر حجاب و چه نام و ننگ بماند
میان خلق چو افسانه ماجرای من است
مرا مراد ز دریوزه چیست می دانی؟
همین و بس که نزاری همان گدای من است
قرار نیست مرا برزمین ز کثرت شوق
چه حاجت است قسم ، آسمان گوای من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسات شاعر در مورد عشق و معرفت میپردازد. شاعر از انزوای خود در شراب خانهای صحبت میکند که به نوعی مکانی برای تفکر و تحقیق است. او به برخورداری از حقایق عمیق و تجربیات عاطفی اشاره میکند و میگوید که مشکلات و غمهایش به نوعی او را به کمال میرسانند. همچنین، شاعر خود را ملوانی میداند که با عشق در دریاهای پرموج زندگی سفر میکند و از برکتهای الهی بهرهمند است. او در عین حال به نگاهی عمیق به وجود خود و جهانی که در آن زندگی میکند، میپردازد و میگوید که برای او، عشق و معرفت از اهمیتی ویژه برخوردارند و هیچ حجاب یا نام و ننگی نمیتواند او را از رسیدن به این اهداف باز دارد. در نهایت، شاعر نسبت به عواطف و اشتیاق خود بیپروا است و آسمان را شاهد بر افکار و آرزوهایش میداند.