شمارهٔ ۱۸۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر عنایت غم نیستی که یار من است
که را غم من و اندوه بیشمار من است
غم تو یک نفس از من نمی شود غایب
هم اوست در همه عالم که یارغار من است
مرا نه یار و نه اغیار جز تو یاری نیست
غمی دگر نخورم چون غم تو یار من است
به دام زلف تو افتادم و عجب تر این
که من مقیدم و دام من شکار من است
اگر به وصل نخواهی نواخت واویلا
که مالک غم هجران در انتظار من است
نهاده ام سر بیچارگی و مسکینی
همین دگر چه به بازوی اقتدار من است
به ترک هستی خود گفتن و به بودن نیست
نه مرد کار چنینم اگر نه کار من است
ز پیر عشق شنیدم که گفت هر حلّاج
نه رازدار انا الحق نه مرد دار من است
شدم ز دست وگر باورت نمی شود
به خاک پای تو سوگند استوار من است
ز بس که خون دل از چشم من فرو ریزد
گمان برند که یاقوت در کنار من است
رعایتی دگرم گر نمی کنی باری
همین قدر که نزاری زار زار من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوقش صحبت میکند. شاعر اشاره میکند که غم عشق، همیشه با او است و هیچ یاری جز معشوقش ندارد. او در دام زلف معشوق افتاده و احساس میکند که این عشق، او را به قید و بند درآورده است. همچنین بیان میکند که در انتظار وصال معشوق است و غم هجران را تحمل میکند. شاعر از مسکینی و بیچارگی خود میگوید و تأکید میکند که عشق، او را به حالتی از فداکردن خود واداشته است. در نهایت، غم و درد عشق او را به جایی رسانده که همچون یاقوت در کنار اوست و از معشوقش میخواهد که به حال او توجه بیشتری نشان دهد.