نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

شب هجران تباه اندر تباه است

جهان برچشمِ من چون شب سیاه است

چه می گویم سوادچشمم آخر

چنین روشن نه زان رویِ چو ماه است

نبودم یک نفس از دوست خالی

وگر بودم خدابر من گواه است

چنانم هر چه فرمایی چنانم

چه گوید بنده حاکم پادشاه است

گر از من در وجود آید گناهی

نه آخر نورِ چشمم عذر خواه است

به سروِ قامتِ او بخش مارا

که طوبا اهلِ جنّت را پناه است

زمن بستان مرا تا بی تو با من

نماند هیچ وگر ماند تباه است

تو بپذیرم که بی بخشایش تو

عبادت خانه من پر گناه است

مرا اکنون خبر کردنداگر نه

محبت درمیان از دیر گاه است

نمی دانم چه می گویم چه گویم

حجابِ آتشِ سوزان گیاه است

نیازم هم رسد روزی به بالا

مسیح درد ناکان دودِ آه است

نزاری در مقامِ سرفرازی

ترابِ مقدمِ مردانِ راه است

کسی را گر معیّن نیست موعود

چه غم دارم بحمدالله مرا هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و حسی شاعر در شب هجران و دوری از معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که این شب تاریک و پر از غم است و او هیچ گاه از دوست خالی نبوده است. او تأکید می‌کند که هر گونه گناهی از او سر بزند، تنها به خاطر نور چشمش است که از او عذرخواهی می‌کند. شاعر در حسرت حضور معشوق است و می‌گوید که بدون او هیچ چیزی برایش نمی‌ماند. عشق و محبت او همواره در دلش وجود دارد، اما حجاب‌های مختلف مانع از درک واقعی آن می‌شوند. او در نهایت به امید آینده‌ای روشن و روزی بهتر اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی در راه بیداری معین نیست، او با خداوندش راضی است.