شمارهٔ ۱۹۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است
وین آب دیر شد که در این جوی جاری است
ما خوف راملامتِ افسرده کرده ایم
آری همیشه شیوه افسرده خواری است
ما بی خبر که عینِ بقا در فنایِ ماست
اصل جهاد قاعده جان سپاری است
زهّاد را امیدِ ثواب از عبادت است
معهودِ ما به دوست نیازست و زاری است
داند که از دیارِ که می آید این صبا
آن را که برمقالتِ ما استواری است
اسرار فاش می کنم و قاصرم و لیک
بی طاقتی نتیجه بی اختیاری است
الحق مقصّرم که قلم را به خدمتی
رخصت دهم که حاصلِ آن شرم ساری است
هرگز قبول کی کند از من سخن شناس
عذری که در مقابله نابه کاری است
معذور نیستم که به تاراج می دهم
گنجی که در خرابه کُنجِ نزاری است
بس مدّتی نماندکه بر تو نزاریا
فتوی روان شود که چو حلّاج داری است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر در مورد مسائلی مانند ترس از انتقاد، نیاز به محبت و زاری، و مفهوم فانی بودن در زندگی میپردازد. شاعر به تناقضاتی که در زندگی و عبادت وجود دارد اشاره میکند و میگوید که زاهدان به دنبال ثواب هستند در حالی که او به عشق و نیاز به دوست اقرار دارد. در نهایت، او از کمبود تواناییهای خود و عذرخواهی به خاطر ناتوانی در بیان معناهای عمیق زندگی سخن میگوید و از خطر هدر رفتن ارزشها در این کار هشدار میدهد.