نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آخر دور ظلم و بیدادست

که جهان در تزلزل افتاده ست

روی ها در سجود بر خاک است

دست ها بر خدا به فریاد است

دل ظالم کجا و رحم کجا

بی ستون بی خبر ز فرهادست

گر جهان شد خراب باکی نیست

چون وطن گاه جغد آبادست

نیست یک آدمی به ده قصبه

که نمی آید آدمی بادست

همه ابلیس و دیو و عفریت اند

ز آدمی خود کسی نشان داده ست؟

تکیه از جهل می کند نادان

بر جهانی که سست بنیاد ست

هر که محجوب ماند از مطلوب

هم خود از پیش خود بر استاده ست

سست عزما که طالب جاه است

سخت جانا که آدمی زادست

خوش دلی در زمانه ننهادند

و ان طلب می کند که ننهاده ست

در چنین دور خاک بر سر آن

که بدین زندگی دلش شادست

باده می خور نزاریا و مخور

غم دنیا که سر به سر بادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف وضع نابسامان و تباه شده‌ی جهان می‌پردازد. او اشاره می‌کند که ظلم و بیداد در حال افزایش است و انسان‌ها به سجده و فریاد اللهم مشغول‌اند. دل ظالم و رحم در یکدیگر بیگانه‌اند و از فرهاد، که نماد عشق و فداکاری است، خبری نیست. شاعر راجع به انسان‌ها می‌گوید که همه Abiliss و دیو هستند و نشان از انسانیت در آنها دیده نمی‌شود. او دقت می‌کند که نادانی بر جهل خود تکیه می‌کند و جهان سست و بی‌پایه است. زندگی در چنین دورانی برای دل شاد پسندیده نیست و شاعر به سرودن توصیه می‌کند به غفلت از غم دنیا و نوشیدن باده. این شعر بر ناامیدی و بی‌عدالتی موجود در جامعه تأکید دارد.