نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

محبتی که میان من و تو موجود است

پس از من و تو بماند که پیش ما بوده ست

ز ابتدای ازل تا به انتهای ابد

قضا به حکم مرا با تو عشق فرموده ست

هنوز دیده ی معنی نکرده بودم باز

که گوش جان من آوازه ی تو بشنوده ست

وجود گو زِ مسافت مجاهدت می کِش

چو از ملازمت تن روان برآسوده ست

همین بس است که خشنودی تو حاصل شد

خدای خشم نگیرد چو دوست خوشنودست

ز عشق مستم و آن را که مست عشق بود

کجا خدای عقوبت کند که ماخوذست

پس از قیامت محشر هزار سال دگر

اگر به هوش درآیم هنوز بس زودست

کمال حسن تو چندین ز بی قراری ماست

ایاز را همه عزّت ز عشقِ محمودست

به اولین قدم ار سر رود نزاری را

کسی که از تو زیان کرده است برسودست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عمیق‌ترین احساسات محبت و عشق خود به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که این عشق از آغاز هستی تا پایان آن جاری بوده و این محبت باید همواره باقی بماند. شاعر اشاره می‌کند که پیش از این، چشم دلش به زیبایی‌های معشوق نیفتاده بود، اما اکنون تجربه عشق را حس کرده است. او اعتقاد دارد که خوشنودی معشوق باعث خشنودی خداوند می‌شود و هیچگاه جای خشم و مجازات برای عاشقی که خالصانه دوست دارد، وجود ندارد. شاعر این عشق را که مست‌کننده است، ستایش می‌کند و می‌گوید حتی اگر هزار سال پس از قیامت بیدار شود، هنوز هم زمان کافی برای درک کامل این عشق نخواهد بود. در نهایت، او به عزت و مقام ایاز به خاطر عشق محمود اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که هر کسی که به معشوق صدمه بزند، در واقع در ضرر بوده است.