شمارهٔ ۲۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارست
هنوز در سرم آشوب عشق بسیارست
میی ست در سرم از جام روزگار الست
که حاجتم نه به خم خانه نه به خمّارست
دلم گریخته در تار تار زلف کسی ست
که رشک نافه ی مشک غزال تاتارست
دلی که جنبشی از عشق نیست در جانش
اگرچه کار جهان با وی است بیکارست
چه پادشا، چه گدا هرکه را حیاتی هست
شدن مسخّر فرمان عشق ناچارست
حیات مرده دل از اتّصال زنده دلی ست
که هرکه او بکسی زنده نیست مردارست
کمال عشق برون رفتن از وجود خود است
نکو ز من بشنو سرّ یار با یارست
تو چیستی همه او ، غیر او چه هیچ دگر
حکایت است نه حقّا که محض اسرارست
ز هیچ هیچ نیاید بلی بلی همه اوست
به خویش رفتن اقرار نیست انکارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و وابستگی شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر همچنان در دل گرفتار عشق است و در جستجوی راهی برای رسیدن به آن. او بیان میکند که زندگی واقعی در ارتباط با عشق و وجود معشوق است و بدون آن، زندگی مرده و بیمعناست. همچنین، شاعر به این نکته میپردازد که کمال عشق در رهایی از خود و اتحاد با محبوب است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که همه چیز در وجود معشوق خلاصه میشود و نیاز به درک عمیقتری از عشق و وجود دارد.