نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه عیش‌ها دگر اصحاب را کزین سفرست

مگر مرا که وجود از حیات بی‌خبر است

نه یار با من و نه دل زهی دو دیدهٔ سخت

که با چنین سر و کارم عزیمت سفرست

من از جهان و جگرگوشه‌ای و غایب از او

وجود با من و دل پیش گوشهٔ جگرست

نه حاصلی و نه تکلیفی و نه مصلحتی

مرا بگوی که طوق عراق در چه خورست

به قهستان درم از دوستان شکایت نیست

ولی رقیب حبیبم ز دشمنان بتر است

اگر تو قصهٔ ما بشنوی دگر نکنی

حدیث لیلی و مجنون که در جهان سمرست

چه جان بکندم و خون خوردم و نمی‌میرم

دروغ نیست که عاشق ز سنگ سخت‌ترست

معاف دار که با خویشتن نپردازد

کسی که خاطر او در پی کسی دگرست

به سر نمی‌شود از شاهدی وگرنه مرا

خدای داند کز هرچه در جهان به سرست

رقیب گفت نزاری مکن نظر به غرض

بپوش دیده که ما را غرض همین نظر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی حس تنهایی و ناامیدی سخن می‌گوید. شاعر از سفر و عیش دیگران می‌گوید و خود را در حالتی از بی‌حالی و بی‌خبری از زندگی می‌بیند. او به فقدان یار و دل‌تنگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که احساس می‌کند وجودش از حیاتی خالی است. همچنین، شاعر در این وضعیت، زخم‌ها و مشکلاتش را بیان می‌کند و از رقابت و دشمنی‌هایی که بیشتر از دوستانش او را آزار می‌دهند، سخن می‌گوید. با این حال، او هنوز هم در جستجوی عشق و وصال است و به شدت تحت تأثیر احساساتش قرار دارد. در پایان، به نظر می‌رسد که رقابت و عشق برای او اهمیت زیادی دارد و در آرزوی دیدار محبوبش به سر می‌برد.