شمارهٔ ۲۳۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست
که را بود خبر از خود که در چنین سوزست
دو چشمِ مردم اگر خیره در جمال تو ماند
عجب مدار که خورشیدِ عالم افروزست
نشانِ ماه بود عید دیگران و مرا
نظر به روی تو هر بامداد نوروزست
چو از کمانِ تو باشد سپر نمی خواهم
به پیش تیرت اگر ناوک جگر دوزست
بده که دست کشِ جام شوق هش یارست
بزن که کشتۀ شمشیر عشق پیروزست
برو نزاری و سر در سرِ ارادت کن
اگر پدر به تو گوید مکن بدآموزست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شاعر به موضوع عشق و زیبایی معشوق میپردازد. او از دیگران میخواهد که از او درباره گذر زمان نپرسند، زیرا در این حال و هوا کسی حواسش به گذر روز و شب نیست. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر چشمان مردم به جمال او خیره مانده، جالب نیست، چرا که او خورشیدی است که همه را روشن میکند. همچنین فروردین و عیدها برای او با دیدن معشوقش آغاز میشود. شاعر بیان میکند که با وجود عشق، نیازی به سپر ندارد و عشق او پیروزی را به ارمغان میآورد. در خاتمه، شاعر توصیه میکند که به عشق و ارادت خود وفادار باشد، حتی اگر دیگران به او بگویند که رفتار نادرستی در پیش گرفته است.