شمارهٔ ۲۴۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مست
صبوحیانه گرفته صراحی یی در دست
دلِ ضعیف من اوّل چو واله ای مدهوش
ز هول و هیبت آن امتحان ز جای بجست
سجود کردم و چندان به خاک غلتیدم
که هم چو خاک شدم پیشِ آستانش پست
نهفته زمزمه یی خوش به زیرِ لب می کرد
به چشمِ من زبر جامه خواب من بنشست
غذایِ روح فرو ریخت در پیاله و گفت
همین بود چه دگر نوش کن شراب الست
به دوست کامی جامی دو بر سرم پیمود
از آن سپس که به الزام توبه ام بشکست
نهاد بر دلِ من دست و گفت با خویش آی
که با تو مارا صد گونه مصلحت ها هست
دگر به کون و مکان هیچ التفات مکن
ز غیر ما ببُرد هر که او به ما پیوست
معیّن است و مبرهن که هر وجود که او
به ما رسید ز حالاتِ مستعار برست
نزاریا به تولّایِ ما تبّرا کن
ز کاینات و دگر خود مباش و خود مپرست
اگر وساوسِ شیطان گذر کند باید
سبک به قوّت لاحول راهِ دیو ببست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و هوای شاعر در مواجهه با یک تجربه عرفانی و روحانی میپردازد. شاعر در ابتدا از حال خود به عنوان کسی که مست و مدهوش است صحبت میکند و تحت تأثیر زیبایی و عظمت الهی قرار میگیرد. او از هیبت و جلال این تجربه به زمین میافتد و خود را خاضع و خاکسار میبیند. شاعر به همراه یک جام شراب، پیامی از طرف دوست (شاید خدا) دریافت میکند که او را به نوشیدن از شراب وجود و تعالی تشویق میکند و بر اهمیت عدم وابستگی به مکان و زمان تأکید میکند. او به یادآوری میپردازد که با پیوستن به حقیقت، انسان از حالاتی که به او تعلق نمیگیرد آزاد میشود. در نهایت، شاعر اذعان میکند که باید از وسوسههای شیطانی دوری کرد و به سمت حق و حقیقت گام برداشت.