نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مست

هر آدمی که چو من شد ز ننگ و نام برست

دلم ز خرقۀ ناموس زاهدان بگرفت

مریدِ خم چه عجب گر ز خانقاه بجست

برو تکی ز پَسَم می زنند و می گویند

که شیخ باز شرابک بخورد و توبه شکست

به گردنِ من اگر خونِ توبه نیست حلال

حرام زاده چرا طعنه می زند پیوست

اگر به زرق روم ازرقی توانم داشت

و گر چو سرو نباشم قبا نیارم بست

نصیحتم مکن ای یار لطف کن برخیز

محبّت است و لیکن به دشمنی بنشست

کنون محّبِ جوانم مریدِ پیر نی ام

غلامِ زاهده ام بعد ازین نه زهدپرست

گهم به خانقه آرند با قبا هش یار

گهی ز می کده با خرقه می کشندم مست

به پیشِ شحنه برند این غزل اولام اولام

ز بعدِ آن که بگرداندند دست به دست

ز بهرِ آن که چو یک شاخِ طاعت است چرا

نخست شاخ ز شهدست و آن دگر ز کبست

چرا ز فرقت هفتاد و سه یکی ناجی ست

چه گونه دوزخی اند آن دگر ده و دو و شست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر خود را به عنوان شخصی رند، عاشق و مست معرفی می‌کند که از قید و بندهای نام و ننگ رها شده است. او از زاهدان و خرقه‌هایشان بیزار است و می‌گوید که اگرچه توبه کرده، اما در عشق و محبت واقعی نمی‌تواند به زهد پایبند باشد. شاعر به خیری از زرق و برق دنیا روی می‌آورد و به زهد و عزلت کنونی‌اش انتقاد می‌کند. او احساس می‌کند که باید بین محبت و دشمنی انتخاب کند و در نهایت، به فطرت انسانی و میل به عشق خود بازمی‌گردد. شاعر به تنوع و اختلاف در باورها و طریقت‌ها اشاره می‌کند و به خصوص درباره وضعیت وعده نجات و عذاب و تعداد فرقه‌های مختلف صحبت می‌کند. در کل، شعر بیانگر تضاد بین عشق و زهد و جستجوی هویت فردی در دنیای عرفانی است.