شمارهٔ ۲۴۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست
دستِ بی رحمی گشاد و زیرِ پایم کرد پست
جامِ غم در داد و مستم کرد و با دیوانگی
چون بود دیوانه آن گاهی که باشد نیز مست
عشق مردِ پخته خواهد خام بودم من مگر
آتشی زد در وجودم تا ز خام و پخته رست
از خودم بیگانه کرد و با خودم کرد آشنا
لاجرم جستم هم از خویش و هم از بیگانه جست
بی خودم کردند کلّی زان که بودم پیش ازین
خود فریب و خودنمای و خودشناس و خودپرست
نام وننگ وفخروعار و ترّ وخشکم پاک سوخت
آز وحرص وخوب وزشت ونیک وبد برهم شکست
تا چه برقی سوزناک است این که نامش هست عشق
هستِ هستش نیستِ نیست ونیستِ نیستش هستِ هست
عشقِ تو عشق است و آن گه عشق این ها نیزعشق
لذّتِ شکر تواند داشتن هرگز کبست
تا نزاری با تو در پیوست بگسست از جهان
با که بندد عهد چون با عشقِ تو جاوید بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی و وجودش میپردازد. او بیان میکند که عشق وارد جانش شده و او را از حالت عادی خارج کرده است. این عشق باعث شده که از خود بیگانه شود و به شناخت جدیدی از خود دست پیدا کند. شاعر به تغییرات عمیقی که عشق در او ایجاد کرده اشاره میکند؛ او دیگر به تعاریف معمولی چون خوب و بد، نام و ننگ و غیره توجهی ندارد و این مفاهیم را شکسته میبیند. عشق را همچون آتشی سوزان میداند که همزمان باعث نابودی قدیم و تولد جدید او میشود. در نهایت، عشق را به عنوان اصلیترین و والاترین احساس انسانی معرفی میکند که به هیچ چیز جز خود عشق وابسته نیست.