شمارهٔ ۲۵۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه کنم با دلِ شوریدهٔ دیوانهٔ مست
که دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست
پیش از این گر بهجوانی قدمی میرفتی
گفتمی آری در طبعِ جوان شوری هست
باز پیرانه سرم واقعهای پیش آورد
که نخواهد ز بلایی که در افتاد برست
گفتمش توبه کن ای غافل از این دلبازی
کرد و ناکرد همان است و همان باز شکست
التفاتش نه و شرمش نه و تیمارش نه
کارش این است و جزین کار ندارد پیوست
بر دلِ هر دلی آخر چه مُعوَّل باشد
مگس است این مثلِ عام که بر مار نشست
چه کند در خمِ ابرویِ کمان افتاده
هیچ دل جان نبرد عاقبت ارغمزه پرست
غصّهها دارم از آن رفته و برگشته زمن
غبنِ صیّاد بود صید که از دام بجست
صبغهالله نتوان کرد به تزویر دگر
نقشِ آموخته از ما نتوان بر ما بست
بر کسی هیچ حرج نیست نزاری خاموش
همه مستیِّ قدیم است ز مبدایِ الست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلدردی و آشفتگی عاطفی صحبت میکند. شاعر از دل شوریده و بیقراری سخن میگوید که دوباره دچار آشفتگی شده و از دستش رفته است. یادآوری میکند که در جوانی، این نوع احساسات طبیعی بود، اما اکنون با افزایش سن، تجارب تلخی برایش به وجود آمده که رهایی از آنها دشوار است. شاعر به دل غافل هشدار میدهد که توبه کند، اما نه توبهاش به جایی میرسد و نه از اشتباهاتش میتواند رهایی یابد. او برای دلهای دیگر هم به این موضوع اشاره میکند که در روابط انسانی گاهی نمیتوان به راحتی فراموش کرد و گاهی غمها به دلیل تجربههای گذشته باقی میمانند. در نهایت، شاعر میپذیرد که همه این حالات ناشی از عشق و مستی است که ریشه در گذشته دارد.