شمارهٔ ۲۵۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست
جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست
آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او
انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست
هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود
حلقی که قیدِ طره مشکل گشایِ اوست
مرغ دلِ تپانِ مرا چون کبوتران
پروازِ شوق بر سرِ بامِ سرایِ اوست
شادیّ جان ما غم عشق است هم چنانک
بیمار را طبیبِ شفا احتمایِ اوست
مغزش عجین به علّتِ ماخولیا بود
در هر سری که نه همه محضِ هوایِ اوست
از غایبان غریب بود دعویِ حضور
خرّم وجودِ آن که به دل آشنایِ اوست
عشق آمد و نزاریِ شوریده حال را
از خانه کرد بر در و بنشست جای اوست
ترک مراد و وایهء دنیا گرفتهایم
مقصودِ ما به دین و به دنیا رضایِ اوست
بر امر و نهیِ عشق که نافذتر از قفاست
ما را چه اختیار بود رای رایِ اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و شوق شدید شاعر به معشوق است. شاعر جان و تمام وجودش را فدای او میکند و باور دارد که حیات و زندگیاش به او بستگی دارد. او احساس میکند که در عشق به معشوق، هیچ نجاتی جز نزدیکی به او وجود ندارد و تمام شادیها و غمهایش به او مربوط میشود. شاعر همچنین اشاره میکند که عشق او را به جنون میکشاند و در این مسیر، برای رسیدن به رضای او از دنیا و خواستههای مادی دست میکشد. در نهایت، او تأکید میکند که در عشق، اختیاری جز پیروی از اراده معشوق ندارد.