شمارهٔ ۲۵۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
مستم امروز چنین مستی مست
که زمن نیستی آمد در هست
گرنه پیوسته چنین باید بود
پس چرا عاشق و مستم پیوست
بر من انکار چرا چون همهاند
عاشق و شیفته و دوست پرست
محتسب مست و مشنِّع بر من
که دگر باره فلان توبه شکست
ای مسلمانان از بهر خدای
کیست کو نیست چو من عاشق و مست
هیچ کس نیست در آفاق که نیست
زیر پای هوسی دیگر پست
از سرِ دنیی و عقبی برخاست
هر که در کنج خرابات نشست
عاقبت در سرِ دل کردم جان
جان و دل هر دو بدادم از دست
دارم از شیخ سوالی موجز
نکتهای نادره بر خواهم بست
آن که زو روح بیاساید به
یا از آن کو دلِ دلداده بخست
با صبا گفتم اگر بتوانی
که ز سر تازه کنی عهدِ الست
اگر از ظلمتِ بیت الاحزان
روی آن هست که بتوانم جست
راه بر مصرِ نزاری کن زود
بویِ پیراهنِ یوسف بفرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی از مستی و عشق صحبت میکند که باعث شده است از خود بیخبر باشد. او بیان میکند که همواره باید در این حالت باقی بماند، اما به این دلیل که عاشق و شیفته است، احساس میکند نمیتواند این حالت را ادامه دهد. شاعر به معصومیت و عشق اشاره میکند و از محتسب میخواهد که او را در این مستی درک کند. او همچنین با اشاره به ترک دنیا و مادیات، به دلایل عمیقتر عشق و حالتی که در آن قرار دارد میپردازد. در پایان، او از حاجت خود میگوید و از صبا میخواهد که عهدی نو کند و بویی از یوسف به او برساند.