نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست

هَلاک می شوم آخر روا مدار ای دوست

ز دیده در قدمِ صورت خیالِ تو دوش

هزار دانه ی دُر کرده‌ام نثار ای دوست

شبی که بی تو به روز آورم به صد زاری

به خون دیده بگریم هزار بار ای دوست

دلم که معتکفِ قبله ی سلامت بود

شده ست چون سرِ زلفِ تو بی قرار ای دوست

مرا مگوی که اسرارِ عشق محکم دار

نداشتم دلِ خویش آخر استوار ای دوست

دلم ببردی و جان می بری ببر چه شود

دریغ نیست چه داری دگر بیار ای دوست

مرا ز رویِ تو کآرامِ جانِ ممتحن است

ضرورت است جدایی نه اختیار ای دوست

فراغت است بحمدالله از وجودِ منت

که گشته ای تو به از من هزار بار ای دوست

عجب که نام نزاری چنین که مغروری

به خاطر تو درآید به روزگار ای دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عمق احساسات عاشقانه‌اش می‌پردازد و از دوستی که به او محبت می‌کند، می‌خواهد که به حال او رحم کند. او از شدت انتظار و عشقش به معشوق به حالت هلاکت رسیده و به انواع آزار و اندوه دچار شده است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از مشکلات جدایی و دلشکستگی سخن می‌گوید. او به این نکته هم اشاره دارد که عشقش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و گریه‌هایش را ناشی از نبود معشوق می‌داند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش بدون معشوق دیگر قابل تحمل نیست و از او تقاضا می‌کند که به او محبت کند و او را فراموش نکند.