نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست

که در فراقِ تو کارم به جان رسید ای دوست

زمانه آنکه مرا دست می برید از تو

خوشا حیات اگرم سر نمی برید ای دوست

فراقت از که درآموخت رسم قصّابی

که پوست از منِ بیچاره در کشید ای دوست

در آفرینشِ من وقتِ صنعِ جان ایزد

نخست مهرِ تو در کالبد دمید ای دوست

ز من چرا برمیدند عقل و صبر و شکیب

اگر وحوش ز مجنون نمی رمید ای دوست

مگر کسی که دلش نیست ورنه رقّت کرد

هر آفریده که فریادِ من شنید ای دوست

به روزگار حکایت کند نزاریِ زار

قیامتی که ز نادیدن تو دید ای دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دلتنگی و عشق عمیق به معشوق است. شاعر به معشوق خود می‌گوید که هیچ‌کس مانند او نیست و فراقش باعث زجر و رنج او شده است. او توصیف می‌کند که چگونه زمانه و زندگی‌اش تحت تأثیر بزرگترین غم زندگی‌اش یعنی دوری از معشوق قرار گرفته است. شاعر حسرت می‌زند که چرا عقل و صبرش را در این راه از دست داده و احساساتی چون وحشت و ناامیدی را تجربه کرده است. در نهایت، او بیان می‌کند که داستان رنج و دردش در طی زمان به حیاتش زنده خواهد ماند و یادآور فراق خواهد بود.