شمارهٔ ۲۷۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست
که نیست یادِ کسی جز تو در دلم ای دوست
به جانِ تو که اگر بگسلد ز تن جانم
که من ز مهرِ تو پیوند نگسلم ای دوست
کسی دگر به دل و دیده در نمی آید
که ایستاده تویی در مقابلم ای دوست
وصال داشتم امیّد چون نگه کردم
خیال بود ز وصلِ تو حاصلم ای دوست
به آبِ مهرِ تو بوده ست خاکِ عشق مگر
کسی که کرد به قدرت عجین گلم ای دوست
محبّتِ تو وجودم فرو گرفت چنان
که خون نماند دگر در مفاصلم ای دوست
به اختیار نزاری نبود عزمِ سفر
قضا ز کویِ تو برداشت منزلم ای دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق گوینده به دوستش است. او تأکید میکند که هرگز از یاد دوست غافل نمیشود و محبت او در وجودش رسوخ کرده است. حتی اگر جانش از بدنش جدا شود، محبت دوستش را فراموش نخواهد کرد. گوینده به شدت تحت تأثیر عشق و یاد دوستش قرار دارد و کسی دیگری به دل و دیدهاش نمیآید. او احساس میکند که احتمال رسیدن به وصال (دیدن دوباره) با خیال و انتظار است. در نهایت، گوینده میگوید که بدون اختیارش از زادگاه و مکان زندگیاش دور شده، زیرا قضا او را از عشقش دور کرده است.