شمارهٔ ۲۷۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
ترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست
اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسند
به دوستی که مکن ترکِ دوستان ای دوست
بر آن قرار برفتی که زود بازآیی
بیا به قول وفا کن بدین نشان ای دوست
به وصل اگر زمیانِ توم کناری نیست
کنارِ من ز سرشک است تا میان ای دوست
خبر چه گویمت از جانِ خسته و دلِ تنگ
چو در کنارِ دلی در میانِ جان ای دوست
من از میان بروم چون تو در کنار آیی
من و تو مَجمعِ اضداد و یک مکان ای دوست
من و تو هر دو به هم شرک و وحدت اینت محال
و گر به شکل بوم با تو توأمان ای دوست
همان نزاریِ شوریدۀ توم زنهار
اگر مشابهتی گفتم الامان ای دوست
درونِ جانی و بل جانِ جان و می کوشم
که مدّعی نبرد بر من این گمان ای دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق دوستش سخن میگوید و درخواست ترحم و محبت از او دارد. او تأکید میکند که ترک دوستی ممکن است به دشمنان او فرصت بدهد. شاعر از دوست میخواهد که به وعدهاش برای بازگشت وفا کند و ابراز میکند که اگر دوستش در کنارش نباشد، دلش پر از اشک و غم خواهد شد. او به تندی بیان میکند که ارتباط میان آنها پیچیده و متناقض است؛ اگرچه در عواطف و احساساتشان با هم یکی هستند، اما در وجودشان وجود دوگانگی و تضاد وجود دارد. در نهایت، شاعر به روزهای خوشی که با هم خواهند داشت و امید به بازگشت دوستی اشاره میکند.