شمارهٔ ۲۷۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست
دانی که چرا خایف از آن غمزۀ مست است
در پای مینداز سرِ زلفِ دل آویز
آهسته که پیکانِ غمت در دلِ خسته ست
چون زلفِ تو در گردن مظلوم نزاری
صد توبه بود کز سرِ زلفِ تو شکسته ست
چون چشمِ تو بر چشمِ تو شوریده و مستم
وین مستیِ من خود ز مبادیِ الست است
بر بویِ قبولِ نظرت مستِ مدامم
تا چشمِ تو دیدم که چنان مست پرست است
عشق آمد و چون صاعقه خشک و ترِ من سوخت
افسرده چه داند که ازین حادثه رسته ست
خوش بودم و آسوده بلا بر سرم آمد
آری ز قضا هیچ دل آسوده نجسته ست
رحمت کن و این سوخته دل را ز سرِ لطف
دستی به سر آور اگرت هیچ به دست است
هم تو نظری کن که به بازویِ نزاری
کاری که گشاید همه در لطفِ تو بسته ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلمشغولیهای ناشی از آن است. شاعر در حال توصیف حال و روز خود است که دلش تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار دارد و به شدت از غم و عشق رنج میبرد. او به زلف و چشمهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که عشق مانند صاعقه او را سوزانده و از آسایش دور کرده است. شاعر از معشوق میخواهد که به او رحمت کند و با نگاهی محبتآمیز، دل سوختهاش را التیام بخشد. در مجموع، شعر به احساسات عمیق و درگیریهای عاشقانه پرداخته است.