شمارهٔ ۲۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفتهست
که دوستی تو در مغز استخوان رفتهست
ره از بر تو فراتر نمیتوانم برد
که از بدایت فطرت برین نشان رفتهست
براتِ عشق چو برنام تست من چه کنم
که این حواله ز مبدای کن فکان رفتهست
نه دل نه دیده ز بو بر نمیتوانم داشت
سموم در دل و در دیده گر سنان رفتهست
به نوک غمزه دلم سفتهای بیا بنگر
معیّن است که این تیر از آن کمان رفتهست
بر آتشم منشان دم به دم که دود نفس
توان شناخت که از حلق ناتوان رفتهست
بلایِ عشق و دل رفته و شکیبایی
چنین چگونه کنم چون قضا چنان رفتهست
چه فتنهها که ز من در گذشت و معلومم
نشد هنوز که بر من چه امتحان رفتهست
ز خویشتن نتواند ممیّزی بر ساخت
که صیت عشق نزاری همه جهان رفتهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلدادگی است که به طور عمیق در وجود شاعر ریشه دوانده و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. شاعر بیان میکند که اختیار دلش را به کلی از دست داده و عشق را در تمام وجودش حس میکند. او نمیتواند از معشوق خود فاصله بگیرد و عشقش را به عنوان یک امری اجتنابناپذیر میداند. همچنین، او به شدت تحت تأثیر غم و عواطف منفی ناشی از عشق قرار دارد و به نوعی حس ناتوانی و ناامیدی را از خود نشان میدهد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هیچ راه نجاتی از این وضعیت ندارد و عشقش چون قضا و سرنوشت درون او جاری است.