شمارهٔ ۲۸۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
زمانه با تو مرا عهدِ دوستی داده ست
اگر نه با تو مرا اتّصالِ روحانی ست
خیالِ روی تو پییشم چرا بر استاده ست
به غم وجودِ مرا پروریده دایۀ عشق
که غم ز مادرِ فطرت برایِ من زاده ست
به دامِ زلف در افتاده ام ز دانۀ عشق
دلم ببین به کجا از کجا در افتاده ست
به دانه می نگرد دامِ غم نمی بیند
عذاب جان من از غفلتِ دل ساده ست
مرا که جان به لب آمد ز آرزویِ لبت
مگر مُقسّمِ فطرت نصیبه ننهاده ست
نمی رود ز سرم خار خارِ جامِ الست
هنوز رنجِ خمار از بخارِ آن باده ست
که بود روزِ نخستین حریفِ مجلسِ انس
دریغ باز چه بودی که آمدی با دست
درونِ جانِ نزاری روایحِ غم اوست
ذخیره ای که ز مبدایِ کون بنهاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تحرک زمان و رابطهاش با محبوب سخن میگوید. او با توصیف عواطفش، بیان میکند که عشقش به محبوب، موجب آلام و غمهایی شده که او را در دام انداخته است. شاعر به این نکته اشاره میکند که غم و عشق به نوعی با هم مرتبطاند و او در تلاش برای درک این احساسات پیچیده است. همچنین، او از آرزوهایش و رنجی که از دوری محبوب میکشد، سخن میگوید و به تاثیرات عمیق این احساسات در وجود خود اشاره میکند. در نهایت، شاعر به یاد روزهای نخستین دوستیاش با محبوب میافتد و از آن لحظات با حسرت یاد میکند.