شمارهٔ ۲۸۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرا با دوست کاری اوفتاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست
ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست
جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست
به جز می مونس دیگر ندارم
دلِ غم گین به می پیوسته شادست
مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضورِ دوستان و جام باده ست
وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است
به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست
چو موعد زان جهان حور و شراب است
مرا این هر دو این جا دست داده ست
نخواهم انتظارِ نسیه بردن
بهشت نقد بر ما در گشاده ست
نزاری مریم رز را نکو دار
که می او را مسیحی پاک زاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و دوستی و لذتهای زندگی اشاره میکند. او به دوست خود وابسته است و احساس میکند که نمیتواند از این وابستگی جدا شود. زیبایی معشوقش ذهن او را مشغول کرده و در عین حال او تنها همدمش در این دنیا، می است که به او شادی میبخشد. شاعر میگوید که اگر بخواهد به مراد و هدف زندگیاش برسد، باید با دوستانش و نوشیدن شراب ارتباط برقرار کند، زیرا جز این دو، ارزش دیگری وجود ندارد. او به این نتیجه میرسد که لذتهای دنیوی مانند عشق و شراب، هم اکنون در دسترس او هستند و نباید منتظر چیزی برای آینده باشد. در پایان، دعوت به حفظ محبت و زیباییها میکند.