نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟

زیرا که روی توبهٔ ما در ثبات نیست

در آتش فراغ اگر می نمی‌خورم

تسکین التهاب به آب فرات نیست

گو «گرد رازِ آتشِ باکو شنیده‌ای»

کز سوختن به غربت قلزم نجات نیست

دودی سیه به جای نفس می‌رود ز حلق

عهد فراق و مدت هجران حیات نیست

با شاهدان مجالِست و توبه برقرار

این خود حکایتی است که در ممکنات نیست

در صحبت رنود خرابات و متّقی

چیزی طمع مدار که در کائنات نیست

با شاهدان کوی خراباتِ های و هوی

زین بت‌پرست حاجت عزّی و لات نیست

مایل به روح و راح چو حاجی به کعبه‌ایم

این جا مجال شرح و محل صفات نیست

آن جا که پرتو حسنات مهیمن است

ماهیّتی ز مظلمهٔ سیئات نیست

ماییم و پای خنبِ نزاری و دست دوست

از ما ببر اگر سر پیوند مات نیست

تن در زفان خلق ده و ترک توبه کن

ممکن نمی‌شود سر این قصه‌هات نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات و روابط عمیق انسانی و روحی است. شاعر از ناکامی در تجربه توبه و تغییر حرف می‌زند و بر این نکته تأکید دارد که توبه واقعی در زندگی‌اش وجود ندارد. او در آتش دوری و حسرت می‌سوزد و می‌گوید که تسکین این آتش در آب‌های پاک وجود ندارد. شاعر به غربت و تنهایی اشاره می‌کند و می‌گوید که در این وضعیت، هیچگونه رهایی یا نجاتی نیست. او به معاشرت با معاصی و دوری از خود و توبه اشاره کرده و به این نتیجه می‌رسد که در دنیای مادی، هیچ تغییر بنیادی در او اتفاق نمی‌افتد. در نهایت، شاعر به سرنوشت و پیوندهای انسانی اشاره می‌کند و از این می‌نالد که توبه و تغییر ممکن نیست.